1) ای خدایی که نام تو بهترین نام برای شروع هر کاری هست        من بدون نام تو هیچ کاری را انجام نمی دهم.

ای خدایی که یاد تو بهترین همدم برای روح و روان من هست         من به جز نام تو نام دیگری را بر زبان نمی‌آورم. 

ای خدایی که گشاینده کارهای همه موجودات هستی             نام تو مثل کلیدی هست که همه قفل‌ها و همه درهای بسته را باز می‌کند.

صاحب واقعی تو هستی دیگران همه غلام تو هستند             سلطان تو هستی دیگران در مقابل تو هیچ جایگاهی ندارند.

 5) گنج و ثروت تو هر چقدر هم که ببخشی کم نمی‌شود            و گنج و ثروت هیچ کس دیگری این ویژگی را ندارد

 خدایا! تو هم سخنانی که گفته نشده را می‌دانی                     و هم از نامه‌ها و مطالب نوشته نشده آگاهی.( در واقع تو از عالم غیب آگاه هستی.)

 عقل من شایستگی خودش را از تو به دست آورده است.            من تلاش و جستجو می کنم .تو هم مرا هدایت کن.

 تا کشتی وجود من در دریای گناهان غرق نشده                      لطف کن و دست مرا بگیر و کمکم کن

 خدایا تو با توجه الهی خودت                                             مرا به جایی که می‌خواهی و شایسته هست؛ برسان

10)خدایا من را از تاریکی درونم نجات بده                             و با نور شناخت خودت آشنایم کن

معنی واژگان:

بذل : بخشش             کرم : بزرگواری،بخشندگی            

 

 

        

درس1:     از آموختن ننگ مدار

          تا می‌توانی به مردم  نیکی کن و خودت را به وسیله نیکی و نیکوکاری به مردم معرفی کن و نشان بده و زمانی که خودت را به عنوان یک انسان نیکوکار به مردم نشان دادی؛ بر خلاف آنچه نشان می‌دهی نباش! اینطور نباش که به زبان چیزی بگویی و در دلت چیز دیگری باشد و مثل فروشنده‌ای نباش که به خریدار، گندم نشان می‌دهد اما جو می‌فروشد(یعنی ریاکار و فریبکار مباش). در همه کارها عدالت داشته باش! زیرا هر کس که با انصاف باشد؛ از قاضی بی‌نیاز می‌شود. اگر غم و شادی داری فقط به کسی بگو که او در غم و شادی از تو حمایت می‌کند و با تو هم فکر هست .به هر کسی غم و شادیت را نشان نده و نشانه‌های غم و شادی خودت را برای مردم آشکار نکن! با کوچکترین خوبی یا بدی ،زود شادمان و زود غمگین نشو  که این کار کودکان است.

        بر احساسات درونی خودت تسلط داشته باش! تلاش کن که با هر فکر باطلی از حال طبیعی خودت خارج نشوی و شخصیت واقعی تو تغییر نکند؛ چرا که انسان های بزرگ با هر دراوضاع و شرایط مختلف، دگرگون یا خشمگین نمی‌شوند. هر شادی که که پایان آن به غم می‌رسد را شادی حساب نکن! در زمان ناامیدی،تلاش کن امیدخود را حفظ کنی زیرا ناامیدی و امید همیشه به هم وابسته هستند.(پس از هر ناامیدی امیدی هست وممکن است پس از امید ناامیدی پیش بیاید.)!رنج و تلاش هیچکس را تباه نکن و به درستی و شایستگی در مقابل دیگران قدرشناس باش! مخصوصاً خویشاوندان خود. در حد توانت به آنها نیکی کن !پیران طایفه و خویشاوندان خودت را بزرگ شمار و به آنها احترام بگذار! اما نسبت به آنها بیش از اندازه  اشتیاق نداشته باش تا به همان اندازه که خوبی‌های آن ها را می‌بینی؛ عیبشان را هم بتوانی ببینی. اگر از طرف دشمن درامان نبودی فورا به اندازه‌ای که احساس ناامنی می‌کنی خودت را از او دور کن تا از او در امان بمانی.یادگیری را عیب ندان تا از ننگ و زشتی رها شوی.

معنی واژگان:

میاسا: آسوده مباش            نمای :نشان بده          داد: عدالت               مستغنی : بی نیاز

تیمار :نگهداشتن               مُحال :ناممکن،اندیشه باطل                      ضایع :تباه

خاصه : به خصوص           قرابت : نزدیکان                                   مولع : حریص

رستن :رها شدن

گنج حکمت: راه تندرستی

         یکی از پادشاهان سرزمین پارس ،پزشک ماهری را به حضور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد یک سال در سرزمین عرب بود؛ کسی به او مراجعه نکرد و از او برای درمان درخواست نکرد. نزد پیامبر آمد و شکایت کرد که مرا برای معالجه کردن مردم فرستاده‌اند. اما در این مدت کسی به من توجه نکرد تا وظیفه‌ای که بر عهده من گذاشته شده است را به جا آورم. پیامبر (ص) فرمود: این قوم راه و روشی دارند که تا گرسنه نشوند غذا نمی‌خورند و زمانی که هنوز اشتهایی باقی مانده یعنی کاملاً سیر نشده‌اند؛ دست از غذا خوردن برمی‌دارند. حکیم گفت علت تندرستی مردم این سرزمین همین است. ادای احترام کرد و رفت.

معنی واژگان:

ملوک: پادشاهان              عجم: زبان بریده،غیر عرب             طریقت :شیوه ، روش

                                              زنگ نقاشی مطابق میل و راحت بود .کلاس خشک نبود. سختگیرانه نبود. معلم با بچه‌ها صمیمی بود و دو رو نبود. آدمی متواضع و بی‌ریا بود. کارش کشیدن نقشه قالی بود و در این کار مهارت داشت. نقاشی او شادی آفرین بود. زیبا طراحی می‌کرد در نقشه‌هایش شکل و چهره انسان نبود. در طرح‌های پرپیچ و خم عرفانی اسلامی انسان جایگاهی نداشت. مرغان را واضح می‌کشید. گوزن را زیبا نقاشی می‌کرد. خرگوش را به سرعت می‌کشید. تصویر سگ را راحت، طراحی می‌کرد. در کشیدن طرح اولیه اسب مشکل داشت. و من از اسب کشیدن معلم داستانی به یاد دارم.

روی تخته سیاه با گچ طرح جانوری می کشید.و ما را مجبور می کرد از روی آن بکشیم.و خودش هم مشغول نقطه چینی طرح خود می شد.

…………………………………………………………………………………………………………………………..

    (ص24سطر17) معلم پریشان و آشفته بود.مخالفت کرد و با صدای بلند گفت :چرا اسب اسب مناسب شما نیست.متوجه شدیم ؛در کشیدن اسب مهارت ندارد.این بار با صدای بچه ها اتاق پر از سرو صدا شد. همه با هم فریاد می زدیم :اسب!اسب!

جانشین راستین اجداد هنرمند خود بود. نشان دادن شکل نیمرخ موجودات زنده رازی را در خود داشت و به دلیل نیازی بود. تصویر اسب از نیم رخ حیوان را کامل نشان می‌داد.

دست معلم از گودی چشم حیوان ، حرکت کرد. پایین آمد. لب را سریع کشید. فک پایین را طی کرد. در قوس زیر گردن ماند .دست خود را بالا برد و چشم را در جای خود قرار داد .از گردن و فاصله میان دو کتف دستش را پایین آورد. از گودی پشت عبور کرد و بالای کمر اسب را رسم کرد .سپس دم را آویزان کرد. پس به طرف گردن برگشت و خط را به طرف پایین ادامه داد. از خمیدگی کتف و سینه بالا رفت. دو دست  اسب راتا بلندی برآمدگی پشت پای اسب آشکار کرد. سپس شکم را کشید. دو پا را تا زیر زانو طراحی کرد. صاد از انجام کار ناتوان شد. دستش را پایین برد. دو دل مانده بود. نقاشی و تصویر چیزی کم داشت. کامل شدن خود را می‌خواست. برآمدگی پشت پاهای اسب و سم‌های آن باقی مانده بود و ما منتظر پایان کار بودیم در حالی که از مشکل ناتوانی صاد با خبر بودیم. همه وجودش از ناتوانی او خبر می‌داد. اما معلم از پس کار برآمد. راه چاره زیرکانه‌ای پیدا کرد که به سود اسب تمام شد.به سرعت خط هایی به پیچیده کشید و علفزاری کشیدو حیوان را تا ساق پا در علف قرار داد…………………

معلم ازگرفتاری رها شده بود…………….

معنی واژگان:

گویا : واضح             گرته ریختن : طراحی کردن               بیرنگ : طرح اولیه               مشوش : آشفته 

خلف :جانشین              صدق :راستین                      وقب:گودی چشم                  آخره:قوس زیر گردن

غارب: بین دو کتف        گرده:برجستگی پشت            کُلّه : پشت پا                       مردد: تردید

  مخمصه :گرفتاری

گنج حکمت: روزی و روزی ده

از یکی شنیدم که پیری (تربیت کننده)به یکی از طرفدارانش گفت :ای پسر اگر آدمی آن اندازه که به روزی و مسایل مادی توجه و علاقه دارد؛ به خداوند که صاحب و بخشنده روزی هست؛  توجه می کرد ؛ جایگاهش از فرشتگان بالاتر می رفت.

مهرو وفا

1) هر که عاشقان وفادار را گرامی بدارد خدا اورا در همه حال از بلا و گرفتاری حفظ می‌کند.

 ۲) سخن عشق و دوستی را جز در پیشگاه دوست نمی‌گویم زیرا فقط آشنا است که راز دوست را حفظ می‌کند.

 ۳) ای دل چنان زندگی کن که اگرخطایی کردی و لغزیدی؛ فرشته‌ها برای تو به درگاه حق دعا کنند.

 ۴ )اگر آرزو داری که معشوق با تو وفادار باشد و برخلاف پیمان با تو رفتار نکند؛ تو سررشته محبت را با او نگه دارتا او هم  با تو چنین باشد.

 ۵) ای باد صبا! هنگام گذر بر سر زلف یار،هنگامی که دل مرا که آن جا آشیان دارد؛ دیدی به او بگو که جایش را نگه دارد.

۶ )وقتی که به معشوق گفتم:  هوای دل مرا داشته باش گفت: این کار از دست من بر نمی‌آید. خدا باید نگه دارد.

 ۷ )تمام وجود من جسم و روحم فدای آن معشوقی که حق دوستی و وفاداری را نگه می‌دارد.

 ۸) ای معشوق غبار محل عبور تو کجاست تا حافظ آن را به یادگار از بوی خوش باد صبا پیش خود نگه دارد؟

معنی واژگان:

حدیث :سخن                معاش : زندگی             نگسلد : پاره نکند                   اَر: اگر

باد صبا : باد بهار،پیام رسان عاشق و معشوق         

گنج حکمت: حقه راز

روزی شخصی نزد شیخ (پیر دانا)آمد و گفت :”ای شیخ آمده ام تا از اسرار خداوند چیزی بر من آشکار کنی.”شیخ گفت:” برگرد و فردا بیا.”مرد برگشت .شیخ فرمان داد موشی گرفتند و در جعبه کردند و سر جعبه را محکم بستند.روز بعد مرد آمد و گفت:” ای شیخ آن چه قول دادی را بگو.”شیخ فرمان داد؛جعبه را به او بدهند و گفت :”مراقب باش که در جعبه را باز نکنی.”مرد جعبه را به خانه برد و خیال خام در سرش افتاد که در این جعبه چه رازی است؟عاقبت نتوانست صبر کند در جعبه را باز کرد و موش بیرون پرید و رفت.

مرد پیش شیخ آمد و گفت :”ای شیخ من از تو راز خدارا خواستم تو به من موش دادی؟”شیخ گفت :”ما موشی در جعبه به تو دادیم تو نتوانستی پنهان کنی چطور راز خداوند را به تو بگویم و بتوانی آن را نزد خود نگه داری؟!

معنی واژگان:

حقه :جعبه                  سودا : خیال         

ی آکارئون

پاسداری از حقیقت

1) هر که عاشقان وفادار را گرامی بدارد خدا اورا در همه حال از بلا و گرفتاری حفظ می‌کند.

 ۲) سخن عشق و دوستی را جز در پیشگاه دوست نمی‌گویم زیرا فقط آشنا است که راز دوست را حفظ می‌کند.

 ۳) ای دل چنان زندگی کن که اگرخطایی کردی و لغزیدی؛ فرشته‌ها برای تو به درگاه حق دعا کنند.

 ۴ )اگر آرزو داری که معشوق با تو وفادار باشد و برخلاف پیمان با تو رفتار نکند؛ تو سررشته محبت را با او نگه دارتا او هم  با تو چنین باشد.

 ۵) ای باد صبا! هنگام گذر بر سر زلف یار،هنگامی که دل مرا که آن جا آشیان دارد؛ دیدی به او بگو که جایش را نگه دارد.

۶ )وقتی که به معشوق گفتم:  هوای دل مرا داشته باش گفت: این کار از دست من بر نمی‌آید. خدا باید نگه دارد.

 ۷ )تمام وجود من جسم و روحم فدای آن معشوقی که حق دوستی و وفاداری را نگه می‌دارد.

 ۸) ای معشوق غبار محل عبور تو کجاست تا حافظ آن را به یادگار از بوی خوش باد صبا پیش خود نگه دارد؟

معنی واژگان:

حدیث :سخن                معاش : زندگی             نگسلد : پاره نکند                   اَر: اگر

باد صبا : باد بهار،پیام رسان عاشق و معشوق         

گنج حکمت: حقه راز

روزی شخصی نزد شیخ (پیر دانا)آمد و گفت :”ای شیخ آمده ام تا از اسرار خداوند چیزی بر من آشکار کنی.”شیخ گفت:” برگرد و فردا بیا.”مرد برگشت .شیخ فرمان داد موشی گرفتند و در جعبه کردند و سر جعبه را محکم بستند.روز بعد مرد آمد و گفت:” ای شیخ آن چه قول دادی را بگو.”شیخ فرمان داد؛جعبه را به او بدهند و گفت :”مراقب باش که در جعبه را باز نکنی.”مرد جعبه را به خانه برد و خیال خام در سرش افتاد که در این جعبه چه رازی است؟عاقبت نتوانست صبر کند در جعبه را باز کرد و موش بیرون پرید و رفت.

مرد پیش شیخ آمد و گفت :”ای شیخ من از تو راز خدارا خواستم تو به من موش دادی؟”شیخ گفت :”ما موشی در جعبه به تو دادیم تو نتوانستی پنهان کنی چطور راز خداوند را به تو بگویم و بتوانی آن را نزد خود نگه داری؟!

معنی واژگان:

حقه :جعبه                  سودا : خیال         

دریا دلان صف شکن

ص64سطر2):تاریخ مشیت باری تعالی است : تاریخ اراده و خواست خداوند است که به وسیله انسان‌ها شکل می‌گیرد.

5س)می تازند:به قلب سپاه دشمن حمله کنند.

10س)گذشته خویش را با وسواس یک قاضی می کاوند:گذشته و تمام زندگی خود را بسیار دقیق بررسی می کنند.

13س)راست و ریس می کنند:کارهایی که مانده است را سرو سامان می دهند.

ص66سطر6)اینجا آینه تجلی تمام تاریخ است:تمام تاریخ در این جا آشکار می شود.

س9)آکنده:پر،لبریز

23س)دشمن در برابر ایمان سربازان اسلام به ابزارهای جنگی و نظامی خود تکیه دارد.

ص65سطر8)دشمن به ماشین های جنگی خود وابسته است؛ در حالی که تو به ایمانت تکیه داری.

13س)خاک نشانه نیازمندی آفریده ها در برابر بی نیازی خداوند است.

15س)تا مانند خاک فروتن و افتاده نباشی؛ امکان وارد شدن به مقام نزدیکی به خداوند را نخواهی داشت .

****

من به خواب آن مرداب که در سیاهی شب در آرامش به سر می‌برد حسرت و افسوس نمی‌خورم.

 من مانند دریا هستم و از طوفان ترسی ندارم . زیرا و آرامش خواب دریا در همه عمر در آشفتگی و جنبش آن است. (یعنی آرامشش در این است که همیشه در خروش وحرکت باشد.)

معنی واژگان:

   مشیَّت : خواست                            بتازند: حمله کنند                                  می کاوند : جستجو می کنند            راست و ریس کردن: سرو سامان دادن     واررسی کردن : بررسی کردن                   بی تکلف : بدون خودنمایی

متواضع : فروتن                            سوله :سازه ای فلزی با سقف شیب دار که برای کارگاه یا انبار و … استفاده می شود.

رعب : ترس و وحشت                      ایستایی : مقاومت                                  تجلی : آشکار شدن       

آکنده : پر                                   خیل : دسته ، گروه                                 طویل : طولانی

فتوحات : جمع فتح ، پیروزی ها         سردمداران: سردسته ها                        نسیان : فراموشی

   خور : شاخه فرعی از دریا               جنود : سربازان                                 معرکه : میدان

اسوه : الگو                                   خاکریز : تپه خاکی                            مظهر : نماد ، نشانه

گنج حکمت:آن چه گویی هوش دار

 وقتی دو نفر اختلاف دارند ؛  بین آن دو چنان سخن بگو که اگر روزی باهم دوست شدند تو شرمسار نشوی.

دعوا و جنگ بین دو نفر مانند آتش است و کسی که این بین با سخن چینی باعث بیشتر شدن دشمنی می شود مانند آتشی است که در هیزم دشمنی افتاده است.

وقتی بین دو نفر اختلاف می افتد از خرد دور است که با سخن چینی آتش دشمنی را شعله ور تر کنی چرا که در نهایت فرد سخن چین هم در این آتش می سوزد.

مراقب باش و رازت را هیچ جا حتی پیش دیوار نگو  چرا که ممکن است پشت دیوار کسی باشد و به سخن تو گوش دهد.

شعرخوانی:دلیران و مردان ایران زمین

1)وقتی زمان آزمون تازه  که همان جنگ  است رسید           بار دیگر نام ایران بر سر زبان ها افتاد

ا2) از این سرزمین زیبا و پاک و این خاکی که روح پرور و درخشان هست؛

3)از این سرزمین مبارک و پر از دلاور  سرزمینی که آشیان پلنگان جنگجویی است که با دشمن می جنگند؛

4)در این جنگ مردم چنان کار های بزرگ انجام دادند      که مردم جهان شگفت زده شدند.

5) انسان های شجاع و دلاور ایران همان پهلوانان جنگاور در روز نبرد

6)در حالی که مانند موج می خروشیدند و می جوشیدند ؛گروه گروه از هر گوشه ای به میدان جنگ آمدند.

7)دلیرانه و شجاعانه به میدان جنگ آمدند و مردم جهان از دلاوری های آنان بسیار سخن گفتند.

8)گفتند که گویا آفرینش اینان با دیگران متفاوت است و آناننگبان دین و پاسدار کشور خود هستند.

9)در نبرد با دشمن مثل آتشی هستند که در خرمن افتاده است و مانند تیری کشنده بر قلب دشمن هستند.

10)به جز خدا از کسی نمی ترسند          و در فرهنگشان تسلیم وجود ندارد.

11)ای رزمندگان روزگار از اراده شما شگفت زده است و فرشتگان رزم شما را تحسین می کنند.

12)اگر شما خدای یکتا را باور داشته باشید    او همیشه نگهدار و یاور شما هست.

معنی واژگان:

خطه : سرزمین                 نغز : پاک و خالص            کنام : آشیان            هژیر : شیر

فوج فوج : گروه گروه         خدنگ : نوعی چوب بسیار محکم که در قدیم از آن برای ساختن تیر استفاده می کردند.

 رستم و اشکبوس

1) فریاد سواران و صدای اسب‌ ها یی که در دشت بودند؛ بسیار زیاد بود و از آسمان می‌گذشت.

 ۲ ) شمشیرها و بازوهای سربازان از خون مانند سنگ لعل قرمز شده بود و زمین زیر نعل اسب‌ها ناله می‌کرد.

 ۳ ) رنگ خورشید از ترس پریده بود و خاک از وحشت جنگ برکوه و سنگ به حرکت درآمده بود.

 ۴) کاموس پهلوان به لشکر چنین گفت: اگر لازم باشد آسمان را طی کنید.

 ۵ )همه شمشیر و گرز و طناب بیاورید میدان را بر ایرانیان، تنگ و آنها را اسیر کنید.

 ۶ )جنگجوی شجاعی که نام او اشکبوس بود مانند صدای طبل بلند، فریاد می‌کشید.

 ۷) اشکبوس آمد تا از سپاه ایران حریف و هم نبردی پیدا کند و او را شکست دهد.

 ۸) رهام از سپاه ایران به سرعت با کلاهخود و لباس جنگی روانه میدان جنگ شد و از حرکت او گرد و خاک به آسمان بلند شد.

۹ )با اشکبوس درگیر شد و صدای شیپور و طبل از سپاه هر دو طرف بلند شد.

 ۱۰)اشکبوس گرز سنگین را برداشت و زمین از تحمل سنگینی گرز مثل آهن سخت شد و آسمان از گرد وخاک، مثل چوب آبنوس تیره و تار شد.

 ۱۱) رهام گرز سنگین خود را بالا آورد و دست هر دو پهلوان به خاطر نبرد با گرزهای سنگین خسته شد.

 ۱۲) وقتی رهام ازنبرد با اشکبوس درمانده شد؛ از او روی برگرداند و به سوی کوه فرار کرد.

 ۱۳) توس در مرکز سپاه از فرار رهام خشمگین شد و اسب خود را حرکت داد تا نزد اشکبوس برود.

 ۱۴)رستم از فرار رهام خشمگین شد و به طوس گفت:رهام اهل خوشگذرانی است و مرد جنگ نیست.

 ۱۵) رستم به توس گفت : تو از مرکز سپاه آن طور که شایسته است مراقبت کن .من الان پیاده می‌روم و با اشکبوس می‌جنگم. ۱۶) رستم کمان به زه شده را آماده کرد و روی بازو انداخت و چند تیر در کمربند خود قرار داد.

 ۱۷) فریاد زد :ای مرد جنگجو حریف تو به میدان آمد از جایت تکان نخور.

18) اشکبوس خندید و از کار رستم تعجب کرد اسبش را متوقف کرد و رستم را صدا زد.

 ۱۹) با حالت تمسخر به رستم گفت که اسم تو چیست؟ و قرار است برای تن بی سر تو چه کسی گریه کند؟

 ۲۰)رستم جواب داد: نام مرا برای چه می‌پرسی زیرا تو از این به بعد زنده نیستی که به آرزویت برسی.

 ۲۱) مادرم نام مرا مرگ تو گذاشته است و روزگار مرامانند چکش آهنین قرار داده تا بر سر و کلاهخود تو فرود آیم.

 ۲۲) اشکبوس به رستم گفت: بدون اسب یک دفعه خودت را نابودمی کنی.

۲۳ رستم پاسخ داد: ای مرد جنگ طلب بیهوده و باطل!

 ۲۴) آیا تو ندیده‌ای که کسی پیاده جنگ کند و زور گویان را نابود کند؟

25) ای جنگجوی سواره همین الان در حالی که پیاده هستم جنگ کردن را به تو یاد می‌دهم.

26)در این روزگار و زمانه یک نفر پیاده مثل من از پانصد سوار مانند تو بهتر است.

 27 )اشکبوس به رستم گفت با تو سلاحی به جز مسخره کردن و شوخی نمی‌بینم.

 ۲8) اشکبوس گفت تیر و کمان مرا ببین تا همین الان از ترس عمر و زندگیت را به پایان برسانی.

 29)وقتی که رستم غرور و افتخار اشکبوس به اسب ارزشمندش را دید؛ کمان را آماده تیراندازی کرد و کشید.

30) رستم تیری بر پهلوی اسب اشکبوس زد به طوری که اسب از بالا با صورت به زمین افتاد.

 ۳۱) رستم خندید و با صدای بلند گفت:حالا کنار جفت ارزشمند خودت بنشین

32) سزاوار است اگر سر اسبت را در آغوش بگیری و چند لحظه از جنگیدن آرام بگیر.

 ۳۳ )اشکبوس در حالی که رنگش زردو پریده شده بود و از ترس می لرزید؛ فورا کمان را آماده تیراندازی کرد.    

۳۴) سپس تیرهای فراوانی را به طرف رستم پرتاب کرد .رستم به او گفت:ای مرد بیهوده!

35)فقط خودت را زحمت می‌اندازی و روح بدخواهت را خسته می‌کنی.

 ۳۶) رستم به کمربندش دست برد و یک تیر از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد.

۳۷ ) تیری مثل آب  روان ،درخشان، که بر آن چهار پر عقاب قرار داده بود.

 ۳۸ )کمان را در دست گرفت و با شست، تیر خدنگ را آماده پرتاب کرد.

 ۳۹)تیر را بر پهلو و سینه اشکبوس زد و آن لحظه آسمان بر دست رستم بوسه زد و اورا تحسین کرد.

 40)در لحظه اشکبوس جان داد .مانند اینکه هرگز از مادر زاده نشده بود.

معنی واژگان:

پیکار : نبرد                  توران : منطقه ای در مرز شمال شرق ایران               لعل : نوعی سنگ قیمتی سرخ رنگ   

 ایچ : هیچ                    گرز : نوعی وسیله جنگی در قدیم                        کوس : طبل بزرگ جنگی     

گبر : لباس جنگی          آبنوس : نوعی درخت باچوب تیره و گرانبها             برآهیخت : بالا برد    

گران : در اینجا به معنی سنگین                  غمی شد: خسته شد               برآشفتن : خشمگین شدن   

به آیین : به درستی                         کارزار: نبرد                       کمان به زه : کمان آماده پرتاب                               

هماورد : هم نبرد             عنان را گران کردن: ایستادن و توقف کردن            پتک : چکش بزرگ       

  ترگ : کلاهخود                             بی بارگی: بدون اسب                             سلیح : ممال سلاح                         مزیح : مزاح : شوخی                        بَرِ اسب : پهلوی اسب                           بر آسا : آرام بگیر                              سندروس :صمغ زرد رنگ                 خیره خیر : بیهوده                              گزین کرد: انتخاب کرد

پیکان : نوک تیر                         الماس پیکان : تیر بُرّان و تیز                  شست : انگشتر مانندی از جنس استخوان که در انگشت شست می کردند و و زه کمان را با آن می گرفتند.                         اندر زمان : بی درنگ    

گنج حکمت: عامل و رعیت

      ذالنون مصری(از عارفان بزرگ مصر)به پادشاهی گفت:”شنیده ام فلان حاکم که به فلانسرزمین فرستادی به اموال مردم تجاوز و به آن ها ظلم می کند.” پادشاه گفت روزی به حسابش می رسم و سزای اورا می دهم.”ذالنون جواب داد:”بله روزی سزای او را می دهی که همه ی اموال مردم را گرفته است . و تو با شکنجه و توقیف اموالش از او پس می گیری و در گنجینه خود قرار می دهی این بری مردم فقیر چه فایده ای دارد؟

پادشاه شرمنده شد و بدون درنگ، زیانی که حاکم زده بود را برطرف کرد.

وقتی گرگ به گله حمله می کند همان ابتدا باید اورا کشت نه این که رهایش کنی تا گوسفندان را بدرد و بعد اقدام کنی.

خسرو

ص92سطر5) ارتجالاً…..:بدون اندیشه و فکر قبلی انشا می‌نوشت.

سطر20) دیروز که از دبستان به خانه می‌رفتم در گوشه خلوتی از کوچه دو خروس را دیدم که بال و پر خود را باز کرده و بالا برده با هم گلاویز شده بودند که از جنگشان گردو خاک به هوا بلند شده بود.

ص93سطر7)یکی از دو خروس ضربه ای محکم برچشم حریف زد و چنان آسیب زد که دنیا پیش چشم خروس دیگر تیره و تار شد.ناچار تسلیم شد و از میدان فرار کرد اما خروس پیروز حرکتی انجام داد که مناسب مرام وحال درویشان و جوانمردان نبود. او بر خروس شکست خورده که شکست را پذیرفته بود و خوار و ناله کنان طلب بخشش می‌کرد ؛رحم نکرد. چنان او را می‌زد که آهنگران آهن و فولاد را می‌کوبند. دیگر تحمل دیدن نداشتم به سرعت به میان  میدان پریدم .ابتدا خروس شکست خورده را با کاردی که در جیب داشتم از رنج و عذاب نجات دادم و او را کشتم. سپس سراغ خروس سنگدل رفتم و به جزای رفتار ناجوانمردانه‌اش سر از تنش جدا کردم و او را هم کشتم تا عبرت همه شود.سپس هردو را به خانه بردم و از گوشت آنان غذای لذیذ و بسیار چرب و نرمی درست کردم.

 غذایی به جزغذای شاهانه نخور                زیرا جسمت از آنچه می خوری؛ رشد و پرورش می‌یابد. 

 با خیال راحت نشستم و یک شکم سیر نوش جان کردم.

 یک لحظه آب خوردن بعد از نابودی دشمن                از عمر طولانی لذت بخش‌تر است.

 ص94سطر19)حرام از چیزی : نفی کردن:اصلا کاغذ یا دفتر و مداد با خود نمی آورد.

سطر21)کمیتش لنگ بود:ناتوان و ضعیف بود.

ص95سطر3) خشت می‌زد: پرحرف بود.

سطر6) در شهناز شوری به پا کرده بود: با صدا و آواز خوش می‌خواند.

سطر7)عتاب کرد:میرزا عباس را سرزنش کرد.

“شتر از شنیدن شعر عرب لذت می‌برد               اگر تو از شنیدن این شعراحساس شادمانی نداری جانور بی ذوقی هستی”

سطر13)خسرو برخلاف عادت همیشگی یک کیف فلزی به مدرسه آورد که روی آن با رنگ روغن نقاشی گل و مرغ غیرحرفه ای کشیده بود.

سطر18)عکس سرتیپ را با نشان های دولتی و نظامی روی لباسش با مهارت و استادی کامل کشید.نزد او برد و گفت :استاد من این نقاشی را با استعداد طبیعی خودم کشیده ام .

ص96سطر2) سرتیپ سوغات باب میلی نصیبش شده بود.

سطر6 استعداد زیاد و گسترده‌ای در یاد گرفتن موسیقی داشت .

سطر23)حسودان بخیل و دشمنان بد ذات او را به شرابخوری و رفیق بازی و خوشگذرانی کشیدند.

سطر26)مرد میدان نبود: توانایی انجام این کار را نداشت.

سطر27) منجلاب: محل جمع شدن آب‌های کثیف و بدبو

 خلاصه از گناهان، کار زشتی نبود که انجام نداد و مست کننده‌ای نبود که نخورد.(یعنی هر کار  ناپسند و ناشایستی را انجام داد.)

ص97سطر8) با صدای بسیار ضعیف می‌گفت من گوش شنیدن ندارم برای چه کسی می‌گویی؟!

سطر9)هنوز استعداد ادبی او که مانند چشمه جوشان بود ؛خشک نشده بودو نمایان می شد.

“کبوتری که دیگر به آشیانه بر نگردد                تقدیر او را به سوی دام و دانه می‌برد”

سطر17) زیر لباس کهنه‌ای بی صدا جان سپرد”

معنی واژگان:

ارتجالاً: بدون فکر قبلی            مبلغی: مقداری                تقریر: خواندن                  نصاب الصبیان:نام کتابی است به نظم که برابر فارسی بسیاری از کلمات عربی را بیان کرده است این کتاب در مدارس قدیم تدریس می شد و کودکان با حفظ این اشعار کلمات عربی را یاد می گرفتند.

مفتولی : سیمی                      زنگاری : سبز رنگ                     ملتفت : متوجه               باری : به هر خال

دی: دیروز                            برزن : کوچه               برانگیختن : بلند کردن      متداول : رایج

محاوره : گفتگو                    لاجرم: ناچار              سپر انداختن : کنایه از تسلیم شدن

غالب : پیروز                    مغلوب : شکست خورده           مخذول : خوار شده           استرحام کردن : طلب رحم کردن                              بسمل کردن : کنایه از کشتن         خسروانی : شاهانه              بد سگال : دشمن ، بد اندیش  

دوات : ظرف مرکب              طمأ نینه : آرامش                  کمیت : اسب سرخ رنگ

 تصدیق نامه : گواهی نامه             اصلاً : اصالتاً                   خشت زدن : کنایه از حرف بیهوده زدن        شهناز: اصطلاحی در موسیقی         شور : هیجان و غوغا – اصطلاحی در موسیقی       عتاب : سرزنش

شش دانگ : کامل        طرب : شادی                 کژطبع : بی سلیقه           دم بر نیاوردن : کنایه از سخن نگفتن 

عادت مألوف : عادت همیشگی                 ضمایم و تعلیقات :هر دو به معنی همراه و پیوست -در این جا به معنی نشان های دولتی                  رهاورد: سوغات        باب دندان : مطابق میل            فیّاض : فراوان  

اوان : زمان          شگرف : شگفت انگیز         تنگ نظر : بخیل                     عنودان : دشمنان         بد گهر : بد ذات         لهو و لعب : خوشگذرانی         منجلاب : محل آ ب های بد و کثیف      فی الجمله : خلاصه     

معاصی : گناهان     منکر : رفتار ناپسند               مُسکَر : مست کننده       تکیده : لاغر

زهر خند : خنده از روی خشم           استماع : شنیدن                لِمَن تَقول: برای چه کسی  می گویی ؟

قریحه : استعداد            می تراوید: تراوش می کرد، می چکید             قضا : سرنوشت

پلاس : جامه ی کم ارزش            مُندرس: کهنه    

گنج حکمت:ای رفیق!

          یک روز حضرت عیسی از جایی عبور می‌کرد نادانی با او روبرو شد و از ایشان سوالی پرسید. از راه مهربانی به او پاسخ داد آن شخص جواب او را باور نکرد و شروع به فریادزدن  و کارهای نادانی کرد. هرچند فرد نادان نفرین می‌کرد ؛ حضرت عیسی او را آفرین و تحسین می‌کرد.

        شخص محترمی به آنجا رسید و گفت ای عیسی چرا در برابر این شخص پست خار شده‌ای و هرچه او خشم می‌گیرد؛ تو با او مهربانی می‌کنی و با وجودی که او بر تو ستم می‌کند تو راه مهر و وفا در پیش گرفته‌ای ؟

        عیسی گفت: از هر ظرفی همان چیزی بیرون می‌آید که درون آن است. از این مرد،کار زشت سر می‌زند و از من این ویژگی ظاهر می‌شود. من از سخنان او خشمگین نمی‌شوم؛ او از اخلاق من ادب یاد می‌گیرد. من از سخن او نادان نمی‌شوم ولی او از رفتار من عاقل می‌شود.

معنی واژگان:

ابله : نادان                                                    سبیل تلطف : شیوه مهربانی

سفاهت : نادانی                                         زبون : خوار

قهر : خشم                                            جور و جفا : ظلم و ستم

    نشانی از خدا

ناتاناییل! خدا در همه جا هست پس آرزو مکن که غیر از همه جا بتوانی خدا را در جایی خاص پیدا کنی. همه آفریده‌ها نشانی از وجود خدا هستند ولی هیچ پدیده‌ای در ذات خود نمی‌تواند او را آشکار کند. هر لحظه که  نگاه ما فقط متوجه امور دنیوی شود؛ می‌تواند ما را از خدا برگرداند .

      خداوند در تمام جهان آشکار است ولی با چشم سر نمی‌توان دید. خداوند در تمام موجودات و مخلوقات جلوه گر است.مفهوم: (تمام موجودات جهان نشانه‌ای از خدا هستند به خاطر همین به هر سمتی که نگاه کنیم خدا را در مقابل خود می‌بینیم.)

       ناتاناییل! ای کاش عظمت و بزرگی در نگاه و بینش تو باشد نه چیزی که به آن نگاه می کنی! مفهوم ( نوع نگاه به پدیده ها مهم است نه خود پدیده پس باید همه چیز را با نگاه عارفانه، زیبا و ارزشمند دید. )

        ناتاناییل من شور و اشتیاق زندگی را به تو یاد خواهم داد. اعمال ما به خود ما مربوط می‌شوند؛ همچنان که درخشندگی فسفر به وجود فسفر بستگی دارد. درست است که اعمال ما ، ما را در رنج و عذاب می‌اندازد ؛ ولی تابندگی و ارزش ما از همین سوختن حاصل می‌شود و به دست می آید و اگر روح ما ارزشی را به دست آورده؛ دلیل بر این است که سختی و رنج بیشتری را تحمل کرده است (شاید بهتر باشد بگوییم به دلیل این است که چالش ها و تجربه های بیشتری را طی کرده است.) برای من دانش نظری کافی نیست. اینکه فقط بخوانم شن ساحل‌ها نرم است؛ برایم کافی نیست .بلکه من می خواهم از نزدیک با پای برهنه این نرمی را حس کنم .شناختی که با احساس عملی و آزمایش همراه نباشد؛ برای من بیهوده و بی‌ارزش است .در این جهان هر چیززیبایی را که دیده‌ام فورا آرزو کرده‌ام با همه وجود آن را دوست بدارم و به آن عشق بورزم.

معنی واژگان:

هویدا : آشکار                                       دریغا : افسوس

منحصر کردن : محدود کردن                

گنج حکمت:درشتی و نرمی

بیش از اندازه خشمگین شدن باعث ترس و وحشت دیگران از تو می‌شود .خشم بی موقع و نا به جا شکوه و بزرگی تو را از بین می‌برد. نه آن قدر با خشونت رفتار کن که دیگران از تو متنفر شوند و نه آن قدر لطف و نرمی نشان بده که نسبت به تو گستاخ شوند.

 خشم و نرمی و نرم خویی با هم خوب است            مانند رگزن که هم جراح است و هم دارو را بر روی زخم قرار می‌دهد. شخص خردمند به جا و به اندازه درشتی می‌کند و به جا و به اندازه نرم خو و مهربان است که ارزش و قدر خود را پایین نیاورد.

 چوپانی به پدر خود گفت ای خردمند! هنگام پیری مرا نصیحتی کن.

جواب داد: نیکی کن اما نه به آن اندازه که دشمنان تو گستاخ شوند.

معنی واژگان:

هیبت : شکوه ،بزرگی       سیر گشتن : بیزار شدن                     فاصد: رگ زن ، کسی که با حجامت دیگران را درمان می کند.                               مرهم:دارویی که روی زخم می گذارند.               خیره گردد: گستاخ شود.